![]() |
![]() |
|
| بوداي من چقدر تو را ميتوان نبود |
|
دهان كه باز ميكني معطر ميشوم
با من بيشتر سخن بگو هنگامه ي حضور تو زمان به صفر ميرسد و امن ترين جاي جهان فاصله ي دو دست توست كه در آن گريه ساز كنم در دوراهي شك و ايمان در ستيز مريم و داس در مصاف آهن و عشق نگاهت شرم را مغلوب ميكرد نگاهي كه ميان ماندن ورفتن مردد بود و خوبي سرزميني ست كه تو از آن مي آيي دهان كه باز ميكني معطر ميشوم با من بيشتر سخن بگو ابرها از حركت باز ايستانده اند خنياگران خسته خاموشند با سازهاي شكسته در كوله هايشان و نجات بخش ترين آواي تو زمزمه ي پاك دوستي ست در گلوي من من از سرزمين مردگان مي آيم همان قبيله ي دور دستي كه در آن انسان تنها انسان ميزايد و بيگانگي مفهوم قاطع شناخت بود دهان كه باز ميكني معطر ميكنم با من بيشتر سخن بگو ۱۱/۶/۸۸ كافه صلح |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:56 توسط امير كريمي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سزاوار واژه ی بی رنگ تلفیق
و عریانی روحی که مرا به سجد دعوت میکرد همه شب در فراغ و سوگ نشستن و آنگاه جهان را به فال نیک گرفتن انگار هر آن چه میگذرد از من گذر میکند دستانم خالی از سکنه است و مردی در قامت شاهان که جز پلی بوی چیز دیگری نیست بر سبیل تلطف درمان درد نمیکنم و برای مالیخولیا یگانه راه حلم شلوار جین است امیر کریمی-پاییز 87 تمامی ترانه های نوشته شده در این وبلاگ دارای مجوز از اتاق موسیقی تالار وحدت میباشد و هرگونه کپی برداری از آن پیگرد قانونی دارد |
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم شهریور 1388 |
|
RSS
|